تمومِ گُلای دنیا رُ
به تو پیشکش میکنم ،
بی این که بچینمشون !
*------------------------------------------------------------------
شکایت نمی کنم، اما
آیا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،
دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟
نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!
به اندازه زنگی...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعکاس ِ سکوت،
تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه
رو به دیوار ِ خانه ی شما بود؟
نگو که نامه های نمناک ِ من به دستت نرسید!
نگو که باغچه ی شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه ای هم به نصیب نبرد!
نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!
من که هنوز همینجا ایستاده ام!
کنار همین پارک ِ بی پروانه
کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها...
هنوز هم فاصله ی ما
همان هفت شماره ی پیشین است!
دیگر نگو که در گذر ش گریه ها گُمش کردی!
نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی!
نگو که نمره ِ پلاک ِ غبار گرفته ی ما،
در خاطرت نماند!
آیا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته،
حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو
در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست؟
*---------------------------------------------------------
آخ که چه حالی داره !
چِش به راهِت باشم ،
بارون بیاد ،
تو نیای و من
خیسِ خیس
تمومِ اون خیابونِ طولُ درازِ بیمغازه رُ
پیاده گَز کنم ،
خودمُ به خونه برسونمُ
از گِلُ شِلِ روی کفشام
بفهمم که چقدر دوسِت دارم !
آخ که چه حالی داره !
چِش به راهِت باشم ،
بارون بیاد ،
تو هَم بیای و من
دست تو دستِ تو
تمومِ اون خیابونِ طولُ درازِ بیمغازه رُ
پیاده گَز کنم ،
بعد خودمونُ به نیمکتِ پارکِ پَرتِ بَرِ اتوبانْ برسونیمُ
تو از برقِ توی چشامْ
بفهمی که چقدر دوسِت دارم !
آخ که چه حالی داره !
همین خیالا ،
همین آرزوها ،
همین خوشْباوَریا ،
همین اومدْ نیومد کردنا...
زندگیْ دلْدلِ همین همینهاس !
*--------------------------------------------------------------------------------
چِرتِ میگن -که بودا،
وقتِ راه رفتن
هیچ مورچهیی رُ زیرِ پاش لَگَد نکرده !
قدّیسِ بزرگی تو دنیا نیس
که گُناهای کوچیکِ زیادی ،
به کفِ پاهاش نَچَسبیده باشن !
*-----------------------------------------------------
تقصیر تو نبود !
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود !
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم !
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم !
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای !
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،
بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان !
تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد !
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر ! نگهبان گریان خاطره های خاموش !»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود !
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست !
هنوز هم همنشین نام و امضای منی !
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است !
همین شکفتن شعله !
همین تبلور بغض !
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم ! بانو !
*--------------------------------------------------------------
سعی کردم که همیشه
به سادگیِ اولین سلاممان باشم !
به سادگی سکوتمان در پنجشنبه دیدار !
به سادگی واپسین دست تکان دادنم،
در کوچه بی چراغ !
می خواستم کودکان ستاره زبان مرا بفهمند !
می خواستم که هیچ ابهامی،
در گزارش گریه های نباشد !
می خواستم از اهالی شنزار و شتر گرفته،
تا برف نشینان قبیله قطب،
همصحبتِ سادگی ام باشند !
احساس می کنم،
تمام سادگانِ این سیاره همسایه منند !
ناجی علی و حنزله وصله پوشش را
بیشتر از ون گوگ دوست دارم،
که درختان را بنفش می کشید،
آسمان را صورتی
و خاک را قرمز !
( این را برای خوش آیندِ هیچ چهره ای نگفتم !)
دوست دارم به جای سمفونی بتهون،
صدای ویولن نوازِ کور خیابان ولی عصر را بشنوم !
دلم می خواست که حافظ
- این همراه همیشه حافظه ام !-
یکبار به سمتِ سواحل سادگی می آمد !
می خواستم کتابت او را
به زبان زلال نوزادان بی زنگار ببینم !
می خواستم ببینم آن ساده دل،
با واژه های کوچه نشین چه می کند !
هی
-------------------------------------------------------------
حالا مدام از پی نشانی تو
فنجان های قهوه را دوره می کنم
مدام این چشم بی قرار را
با بغض و بهانه ی باران آشنا می کنم
مدام این دل درمانده را
با باور برودت عشق
آشتی می دهم
باید این ساده بداند
بانوی برفی بیداری ها
دیگر به خانه ی خواب و خاطره
باز نخواهد گشت.
-----------------------------------------------------------
من می روم با دست هایت
چتری برای پروانه ها بسازم
دیگر چه می شود که نام گل های باغچه را به خاطر نیاورم؟
یا اصلا ندانم که کدام شاعر شب تاب
قافیه ها را از قاب غمگین پنجره پر داد؟
من که خوب می دانم
بادبادک بی تاب تمام ترانه ها
همیشه بر پشت بام خلوت خاطره های تو می افتد
دیگر چه فرق می کند که بدانم
باد از کدام طرف می وزد.
------------------------------------------------------------------
تو را دوست می دارم
به سان کودکی
که آغوش گشوده ی مادر را!
شمع بی شعله ای
که جرقه را!
نرگسی
که آینه ی بی زنگار چشمه را!
تو را دوست می دارم
به سان تندیس میدانی بزرگ،
که نشستن گنجشک کوچکی را بر شانه اش
و محکومی
که سپیده ی انجام را!
تو را دوست می دارم!
به سان کارگری
که استواری روز را،
تا در سایه ی دیوار دست ساز خویش
قیلوله کند!
-----------------------------------------------------------------------
چقدر خوشبختم!
می توانم عکس سياه و سفيد تو را ببوسم
و
باور کنم
که در آن سوی سواحل رويا،
با تماس نابهنگام گرمايی
به گونه ات
از خواب می پری!
------------------------------------------------------