خرید بک لینک

درباره سایت

به نام انسانیت که زیبا ترین رسمه

سلام.ازاین که از وب من دیدن کردین متشکرم.امیدوارم ازاین وب راضی باشید.لطفا بعداز دیدن از وب نظر خود را بگذارید ، کپی آزاده با تبادل لینک موافقم ................................................................. نـوشـتـن زیبــاتـریـن کـار دنیــاسـت و زیـبـا تـر از آن چـشـمـان تـوسـت که آن را مـی خـوانـد --------------------------------------------------------- بازدید کنندگان محترم دراین وبلاگ در بعضی از قسمت ها به دلایل مختلفی در ان غلط های املایی وجود دارد ..لطفا اگر با چنین غلط هایی روبه رو شدید در قسمت( نظر) همان مطلب پیام بگذارید ........

امکانات وب

Ùx86ظر Ûx8cادت Ùx86رÙx87 --------------- از صÙx81Øxadات بعدÛx8c Ùx87Ùx85 دÛx8cدÙx86 Ùx81رÙx85اÛx8cÛx8cد ---------------------- Ùx86ظر Ûx8cادت Ùx86رÙx87

شاگردی از استادش پرسید:" عشق چیست؟ "

استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! "

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ "

و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ."

استاد گفت: " عشق یعنی همین! "

شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ "

استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."

استاد باز گفت: " ازدواج هم یعنی همین!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در مهد کودکهای ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره گرگه و .... ادامه بازی. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.

در مهد کودکهای ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که کل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر.

با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن.

------------------------------------------------------

تاجری در روستای فشتم مقدار زیادی محصول کشاورزی خرید و می خواست با ماشین اش کالایش را به انبار منتقل کند. در راه از پسری پرسید تا جاده چقدر راه است.پسر جواب داد اگر آرام بروید حدود ده دقیقه کافی است. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر.تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و به او بد و بیراه گفت و به سرعت خودرو را به جلو راند اما پنجاه متر بیشتر نرفته بود که چرخ ماشین به سنگی برخورد کرد و با تکان خوردن ماشین همه محصولها به زمین ریخت.
تاجر وقت زیادی برای جمع کردن محصول ریخته شده صرف کرد و هنگامی که خسته و کوفته به سمت خودرواش بر می گشت یاد حرف های پسر افتاد و وقتی منظور او را فهمید بقیه راه را آرام و با احتیاط طی کرد

------------------------------------------------------



امتحان عشق

در نگاه کساني که پرواز را نميفهمند هر چه بيشتر اوج بگيري، کوچکتر خواهي شد " کسيم که عاشق نيست و همش يه طرفه بهش محبت و ابراز عشق ميشه معمولا قدر عشق رو نميدونه چون معنيشو نميدونه و براش زجري نکشيده. اين خانوم قصه ي ما خوشي زده زير دلش و بي ايمان بوده که متاهل بوده و در دلش با اين همه عشقي که از همسري که با اختيار انتخابش کرده و خيليم ازش سرتره، ناراضيه و به پسرعموي مجردش ميگه حيف که دير شده و گرفتار يه موجود بي عرضه شدم و وقتي گرفتار عقوبت شده قدر عافيت رو فهميده، چقدر مرد دوسش داشته و عاشق بوده نه هوسباز، که با اين همه بدي بازم اومده سراغش و بخشيدتش. دل دريايي داشته. همونطور که با مردم بايد اندازه ي عقلشون صحبت کرد درباره عشقم اندازه ي علاقه ي هر کس بايد ابراز کرد. اميدوارم همه متاهل ها وفادار باشن. خدايا بعضي چيزا برا بعضيا زوده ميدونم برا امتحانه ولي قربون کرمت چرا به افراد لايق و وفادار همچين کسي رو نميدي؟! من موندم! هميشه سيب سرخ نصيب شغال زرده!

روزي که حميد از من خواستگاري کرد با شادي و شعف و با سراسيمگي آن را پذيرفتم. يافتن همسري مانند حميد با شرايط او شانسي بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دختراني بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبي مانند حميد را پيدا کنم. "حميد مرد زندگي است و ميتواند در سخت ترين شرايط زندگي همدم و همراه خوبي براي سفر زندگي باشد!" اين عين جملهاي بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت.بالاخره با توافق جمعي و با رعايت تمام آداب و رسوم سنتي من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگي مشترک خود را شروع کرديم.حميد با من بسيار محبت آميز رفتار مي کرد و هر وقت مرا صدا مي زد از القاب "نازنين" ، "جانم" ، "عزيزم" و "عشقم" و … استفاده مي کرد و تمام سعي خود را به کار مي برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهاي مرا بر آورده سازد.همان ماههاي اول ازدواج نيمه شب يکي از روزهاي تعطيل از او شيريني تازه خواستم و حميد تمام شهر را زير و رو کرد و حتي يکي از دوستان قنادش را از خواب بيدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترين شيريني قابل تصور را فراهم ساخت.

ادامه داستان در ادامه مطلب...
-------------------------------------------------



سال قبل

افشین زیر باران منتظر اتوبوس بود. دقایقی گذشت اتوبوس آمد و افشین سوارش شد.مقداری از راه را رفته بود که نگاه افشین با نگاه یک دختر گره خورد دختری که افشین تا به حال لنگه اش را ندیده بود افشین در ایستگاه نزدیک خانه یشان پیاده نشد قصد داشت در ایستگاهی که دختر پیاده میشد پیاده شود.

دختر نزدیک دانشگاه پیاده شد چترش را باز کرد و به طرف دانشگاه به راه افتاد. دختر میدانست که افشین دنبالش هست .دختر به ساختمان دانشگاه وارد شد و افشین زیر باران منتظر ماند بعد از سه ساعت دختر از دانشگاه بیرون آمد وقتی افشین را دید از تعجب داشت شاخ در می اورد.افشین مثل موش آب کشیده شده بود ۳ ساعت زیر باران منتظرش ایستاده بود .افشین عاشق شده بود در یک نگاه.وقتی دختر از کنار افشین گذشت با لبخندی گفت (دیوونه) و از آنجا دور شد.

بعد از آن روز زندگی برای افشین طوری دیگر شد می گفت. می خندید .همه چی برایش زیبا بود.دختر خاله افشین در آن دانشگاه درس می خواند افشین بعد از چند روز به خانه خاله اش رفت و با نر گس دختر خاله اش درباره دختری که دیده بود حرف زد و مشخصات دختر را داد تا نرگس آمارش را بهش بدهد.دو روز بعد نرگس زنگ زد و افشین بی معطلی به طرف خانه خاله اش به راه افتاد. نرگس درباره دختر چیزهای فهمیده بود افشین به تندی به خاله اش سلام کرد و سریع به طرف اتاق نرگس رفت. در را زد و وارد شد.

بعد از سلام زود گفت: شناختیش نرگس گفت:آره و ادامه داد اسمش افسانه هست با هیچ پسری رابطه ای نداره پدرش از مایع دارهای کرجه.برادرش در کانادا زندگی می کنه پدرش قصد داشت افسانه را هم به آنجا بفرسته ولی بعد از مدتی منصرف شد.افشین از نرگس خواست تا با افسانه حرف بزنه و بهش بگه که عاشقش شده و نرگس با علامت سر قبول کرد.

چند روز بعد نرگس زنگ زد افشین بی تاب بود و می خواست تلفنی همه چی را بشنود ولی نرگس گفت:بیا خونه.دو ساعت بعد افشین در اتاق نرگس بود.-سلام نرگس –سلام-باهاش حرف زدی-اره-چی گفت-شناختت گفت همون پسری که تو بارون دنبالم کرد و می گی من از ماجرا خبر نداشتم ولی وقتی مشخصاتتو داد فهمیدم توئی-گفتی عاشقشم-اره-چی گفت-اول قبول نکرد ولی من زیاد اصرار کردم گفت باید فکر کنم.

از اون روز به بعد روزهای که افسانه کلاس داشت افشین جلوی دانشگاه بود. و بلاخره با کمک نرگس افشین و افسانه یه قرار ملاقات در یک کافی شاپ گذاشتند افشین و افسانه یک ساعت در کافی شاپ حرف زدند در خاتمه افسانه گفت:من بهت قول ازدواج نمیدم ولی میتونیم با هم باشیم فقط دوست. افشین تو قلبش گفت باهام عروسی می کنی حالا صبر کن.بعد به افسانه گفت قبول.در واقع افسانه هم در نگاه اول عاشق شده بود.

روزهای شیرین افشین شروع شد خبر عشق افشین و افسانه زود در دانشگاه و فامیل پیچید همه می گفتند این دو برای هم ساخته شدن. افشین و افسانه بهم می آمدند هر دو زیبا و جذاب بودند تنها چیزی که افشین را می آزرد غم تو چشماهای افسانه بود افشین درباره اش از افسانه پرسید ولی افسانه از پاسخ دادن طفره رفت. افشین هم که به خودش و افسانه قول داده بود که همیشه شادش کنه دیگه چیزی نپرسید. خانوادده هر دو تاشون از اول از دوستی فرزندانشان با خبر بودند و در این میان پدر افسانه خوشحال تر از همه بود.افسانه ای که چند ماه قبل به شدت افسرده بود حالا شاد شاد بود.

صبح شنبه باز یک روز بارانی دیگر چند روز بعد رابطه افشین و افسانه یکساله میشد تو این مدت این دو دیوانه وار دیوانه هم شده بودند.افشین به موبایل افسانه زنگ زد مدتی بعد از آن طرف خط صدایی آمد افسانه نبود خواهرش بود افشین سراغ افسانه را گرفت بعد از مدتی سکوت خواهر افسانه گریه کرد افشین احساس کرد یه چیزی داره تو کمرش سنگینی می کنه افشین خودش دلداری داد و گفت حتما بیماره و زود خوب میشه ولی خواهر افسانه گفت افسانه فوت کرده.

افسانه بر اثر سرطان فوت کرده بود افشین در فراق افسانه یک قطره اشک هم نریخت شوکه شده بود باورش نمیشد افسانه رفته باشه. حالا میدانست که چرا افسانه گفت فقط دوستی چرا تا حرف ازدواج می آمد زود حرف را عوض می کرد.و تازه فهمید غم چشمان افسانه برای چه بود.

تو مدت چهار ماه افشین پوست و استخوان شد. موهای شقیقه اش تو این مدت سفید شد.دیگه نمی تونست تو شهری که همه جاش برای افشین خاطره افسانه را به یادش می آورد نفس بکشه به همین خاطر به ویلای عمویش در شمال رفت.


زمـــــــــان حــــــــــال :

افشین با اکراه از رختخواب دل کند گرسنه بود سر یخچال رفت ویک لیوان شیر خورد تو همین موقع زنگ ویلا زده شده افشین به طرف در رفت وقتی نزدیکتر شد دید خواهر افسانه هست.تند به طرف در رفت خواهر افسانه بعد از سلام نامه ای را به افشین داد و رفت.

افشین نامه را باز کرد خط،خط افسانه بود.نامه اینگونه شروع شده بود :

سلام افشین بابا اخماتو باز کن خوب همه میمیریم.یکی زود یکی دیر ولی میمیریم. عزیزم من قبل از آشنایی با تو خودم را برای مرگ آماده کرده بودم وهیچ ترسی از مرگ نداشتم ولی از وقتی با تو آشنا شدم هر روز که از خواب بیدار میشدم خدا رو شکر می کردم که اجازه داده یک روز دیگه عشقم رو ببینم هر روز از خدا می خواستم مرگم را به تاخیر بیندازد ولی بلاخره رفتنی بودم عزیزم زندگی کن زندگی ادامه داره ازت خواهش می کنم به زندگی برگرد.من همیشه در کنارت خواهم بود.اگه تا حالا گریه نکردی که نکردی خواهش می کنم گریه کن.

افشین بی اراده اشک ریخت به وسعت این دوسالی که گریه نکرده بود فردای اون روز افشین در کرج بود قبل از رفتن به خانه به قبرستان رفت بعد از مدتی گشتن آرامگاه عشقش را پیدا کرد نشست کنار قبر افسانه و ساعتها با افسانه حرف زد و گریه کرد وقتی هوا تاریک شد افشین از قبرستان خارج شد باز داشت باران می بارید افشین باز جمله افسانه را به یاد آورد عزیزم زندگی کن.

--------------------------------------------------------------------------

درد عاشقی


هر نگاه بستگي به احساسي که در آن نهفته است , سنگيني خاص خودش را دارد
و نگاهي که گرماي عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کني , تنت را مي سوزاند
اولين بار که سنگيني يک نگاه سوزنده را احساس کرد , يک بعد از ظهر سرد زمستاني بود
مثل هميشه سرش پايين بود و فشار پيچک زرد رنگ تنهايي به اندام کشيده اش , اجازه نمي داد تا سرش را بلند کند
مي فهميد , عميقا مي فهميد که اين نگاه با تمام نگاه هاي قبلي , با همه نگاه هاي آدم هاي ديگرفرق مي کند
ترسيد , از اين ترسيد که تلاقي نگاهش , اين نگاه تازه و داغ را فراري بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق يک عادت مداوم تکراري , با چشم هايي رو به پايين , مسير هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگي شبيه آدامس بي مزه اي شده بود که طبق اجبار , فقط بايد مي جويدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگيني نگاه تا وقتي که در خونه را بست , تعقيبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشناي حياط خانه , به صداي بلند تپيدن قلبش گوش داد
برايش عجيب بود , عجيب و دلچسب
***
از عشق مي نوشت و به عشق فکر مي کرد
ولي هيچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خيالپردازش , عشق شبيه به مرد جواني بود
مرد جواني با گيسوان مشکي مجعد و پريشان و صورتي دلپذير و رنگ پريده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهاي کوچه , همان درخت کاج قديمي , همان ديوار کاه گلي , همان تير چوبي چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد
تمام آن چيزها بود و يک غريبه
***
مرد غريبه در انتهاي کوچه قدم مي زد و گهگاه نگاهي به پنجره باز اتاق او مي انداخت
صداي قلبش را بلند تر از قبل شنيد ,
احساس کرد صداي قلبش با صداي قدم زدنهاي مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حاليکه پشتش به ديوار کشيده مي شد روي زمين نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتي که زير پوستش مي دويد , دلسپرد
***
تنهايي بد نيست
تنهايي خوب هم نيست
کتابهاي در هم و ريخته و شعر هاي گفته و ناگفته
خوبيها و بديها
سرگرداني را دوست نداشت
بيرون برف مي باريد و توي اتاق باران
با خودش فکر مي کرد : تموم اينا يک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده اي که تموم شد .
سعي کرد بخوابد
قطره هاي اشکش را پاک کرد و تا صبح صداي دلنشين قدم زدنهاي مرد غريبه را در ذهنش تکرار کرد .
***
روز بعد , تازه بود
با احساسي تازه و نو , متفاوت از روزهاي قبل
صورتش را در آينه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهايش ماليد
بيرون همه جا سفيد بود
انتهاي کوچه کمي مکث کرد
با خودش گفت , همينجا بود , همينجا راه مي رفت
سرش را پايين انداخت و مسير هر روزه را در پيش گرفت
زير لب تکرار مي کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بي رحمه , داستانه , افسانه اس
***
ايستگاه اتوبوس و شلوغي هر روزه و انتظار .. و گرماي آشناي يک نگاه
قفسه سينه اش تنگ شد
طاقت نياورد و سرش را بلند کرد
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غريبه ايستاده بود
تلاقي دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند
بلند .. مثل شب يلدا
نگاهش را دزديد
***
نياز به دوست داشتن ,
نياز به دوست داشته شدن ,
نياز به پس زدن پرده هاي تاريکخانه دل
نياز به تنها گذاشتن تنهايي ها
و نياز و نياز و نياز
چيزي در درونش خالي شده بود و چيزي جايگزين تمام نداشته هايش
تلاقي يک نگاه و تلاقي تمام احساسات خفته دروني
تمام تفسيرهاي عارفانه اش از زندگي و عشق در تلاقي آن نگاه شکل ديگري به خود گرفته بود
مي ترسيد
مي ترسيد از اينکه توي اتوبوس کسي صداي تپيدن هاي قلب فشرده اش را بشنود .
***
مرد غريبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکي و شالگردن قهوه اي اش
و نگاه سنگين تر , و حرارت بيشتر
بعد از ظهر هاي داغ تابستان را به يادش مي آورد در سرماي سخت زمستان
زمستان … تنهايي
سرماي سخت زمستان تنهايي
و بعد از ظهر ها تا غروب
انتهاي کوچه بود و صداي قدم زدن هاي مرد غريبه
و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام هاي غريبه بر صفحه سفيد برف
***
روزهاي تازه و جسارت هاي تازه تر
و سايه کم رنگ آبي پشت پلک هاي خمار
و گونه هايي که روز به روز سرخ تر مي شد
و چشم هايي که ديگر زمين را , و تکرار را جستجو نمي کرد
چشم هايي که نيازش
نوازش هاي گرم همان نگاه غريبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود
زير لب تکرار مي کرد : - آي عشق .. آي عشق .. آي عشق
***
شکستن فاصله شبيه شکستن شيشه خانه همسايه اي مي ماند که نمي داني تو را مي زند يا توپت را با مهرباني پس مي دهد
چيزي بيشتر از نگاه مي خواست
عشق , همان جوان رنگ پريده با موهاي مشکي مجعد توي خواب هايش
جاي خودش را به مرد غريبه داده بود
و حالا عشق , مرد غريبه شده بود
با شال گردن قهوهاي بلند و موهاي جوگندمي آشفته
و سيگاري در دست
دلش پر مي زد براي شنيدن صداي عشق
صداي عشقش
مرد غريبه هر روز بود
و هر شب نبود
***
برف مي باريد
شديد تر از هر روز
و او , هواي دلش باراني بود
شديد تر از هر روز
قدم هايش تند بود و نگاهش آهسته
با خودش فکر مي کرد , اينهمه آدم براي چه
آدم هاي مزاحمي که نمي گذاشتند چشمانش , غريبه را پيدا کند
غريبه اي که در دلش , آشنا ترينش بود
سايه چتري از راه رسيد و بعد …
- مزاحمتون که نيستم ؟
صداي شکستن شيشه آمد
غريبه در کنارش بود
صدايي گرم و حضوري گرم تر
باور نمي کرد
هر دو زير يک چتر
هر دو در کنار هم
- نه , اصلا , خيلي هم لطف کردين
قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فرياد
آي عشق .. اي عشق … آي عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم مي رساني .. و چه سخت
کاش خيابان انتهايي نداشت
بوي عطر غريبه , بوي آشنايي بود , بوي خواب و بيداري
- سردتون که نيست
- نه .. اصلا
دو بار گفته بود ” نه اصلا ”
از خودش حجالت مي کشيد که زبانش را يارايي براي حرف زدن نبود
سردش نبود , داغش بود
حرارت عشق , تن آدم را مي سوزاند
غريبه تا ابتداي کوچه آمد
ابتداي کوچه اي که براي او , انتهايش بود
- ممنونم
نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده
- من بايد ممنون باشم که اجازه داديد همراهتون باشم
آرامش , احساس آرامش مي کرد و اضطراب
آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن
- خدانگهدار
قدم به قدم دور شد
به سوي خانه , غريبه ايستاده بود و دل او هم , ايستاده تر
در را گشود و در لحظه اي کوتاه نگاهش کرد
غريبه چترش را بسته بود
***
بلوغ تازه , پژمردن جوانه هاي پيچک تنهايي
تب , شب هاي بلند و خيال پردازيهاي بلند تر
” اون منو دوست داره .. خداي من .. چقدر متين و موقر بود … ”
از اين شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا ديدار دوباره
***
خيابان هاي شلوغ , دست ها ي در جيب و سرهاي در گريبان
هر کسي دلمشغولي هاي خودش را دارد
و انتظار , چشم هاي بي تاب و دل بي تاب تر
” پس اون کجاست ”
پرده به پرده آدم هاي بيگانه و تاريک و دريغ از نور , دريغ از آشناي غريبه
” نکنه مريض شده .. نکنه … ”
اضطراب و دلهره , سرگيجه و خفقان
عادت نيست , عشق آدم را اينگونه مي کند
هيچکس شبيه او هم نبود , حتي از پشت سر
” کاش ديروز باهاش حرف مي زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجيده … ”
اشک و باران , گريه و سکوت
واژه عمق احساس را بيان نمي کند
واژه .. هيچ کاري از دستش بر نمي آيد .
***
انتهاي کوچه ساکت
پنجره باز
هق هق هاي نيمه شب
و روزهاي برفي
روزهاي برفي بدون چتر
” امروز حتما مياد ”
و امروز هاي بدون آمدن
***
بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
غريبه , نه آمده بود , نه رفته بود
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها
بغض بسته , پنجه هاي قطور تنهايي بر گردن ظريفش گره خورده بود
نه خواب , نه بيداري
ديوانگي , جنون … شايد براي هيچ
” اون منو دوست داشت … شايدم … ”
علامت سئوال , علامت عشق , علامت تريد
پنجره هميشه باز .. و انتهاي کوچه هميشه ساکت … هميشه خلوت
آدم تا چيزي را ندارد , ندارد
غم نمي خورد
تا عشق را تجربه نکند , عاشقي را مسخره مي پندارد
و واي از آن روزيکه عاشق شود
***
پيچک زرد و چسبناک تنهايي در زير پوستش جولان مي داد
و غريبه , انگار براي هميشه , نيامده , رفته بود
مثل سرخي گونه هايش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابي اش
نگاهش از پنجره به شکوفه هاي درخت گيلاس همسايه ماسيد
اگر او بود …
اما .. او … شش ماه بود که نبود
گاهي وقت ها , اميد هم , نا اميد مي شود
زير لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بي رحمه , داستانه , افسانه اس
از به هيچ به پوچ رسيدن
تجربه کردن درد دارد
درد عاشقي
و تمام اينها را هيچ کس نفهميد
دلي براي هميشه شکست و صدايش در شلوغي و همهمه آدم ها , نه … آدمک ها .. گم شد .
***
صداي در , و پستچي
- اين بسته مال شماست
صداي تپيدن دلش را شنيد , مثل آن روزها , محکم و متفاوت
درون بسته يک کتاب بود
” داستان هاي کوتاهي از عشق ”
پشت جلد , عکس همان غريبه بود , با همان نگاه ,
قلبش بي محابا مي زد , و نفس هايش تند و از هم گسيخته
روي صفحه اول با خودکار آبي نوشته شده بود
” دوست عزيز , داستان سيزهم اين کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , اميدوارم برداشت هاي شخصي ام از احساساتت که مطئنم اينگونه نبوده است ببخشي , به هر حال اين نوشته يک داستان بيشتر نيست , شاد باشي و عاشق ”
احساس سرگيجه و تهوع
” ارتباط کوتاهمان !!! ”
انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو مي کرد ,
داستان سيزدهم :
(( درد عاشقي ))
هر نگاه بستگي به احساسي که در آن نهفته است , سنگيني خاص خودش را دارد
و نگاهي که گرماي عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کني , تنت را مي سوزاند
اولين بار که سنگيني يک نگاه سوزنده را احساس کرد …
…………………………………..
…………………………
……………….
…….
….***
آهسته لغزيد
سايش پشت بر ديوار
سقوط کرد
ودیگر هیچ...

-------------------------------------------------------------------------

به حکیم ارد بزرگ گفتند : ایرانیان را چگونه دیدید ؟

فرمود : بزرگانی در درون چراغ جادو !

گفتند : چراغ جادو ؟!

فرمود : آری ... ایران سرزمین بزرگان است و هزار افسوس که بیشتر این بزرگان ، در درون چراغ جادو ، خویش را در بند کرده و دلخوش به زندگی در سختی و غم هستند

گفتند : حکیم در این میانه ، کار شما چیست ؟

فرمود : به هزار گونه سخن ، دستان اندیشه ام را ، بر چراغ های آنان می کشم تا از آن برون آمده و خود را باز یابند و برای آبادی و شادی این سرزمین بکوشند ...

------------------------------------------------------

پدرم همیشه به من میگه پسرم ادب و منش تو برای من از همه چیز مهمتره ، او مثل حکیم ارد بزرگ فکر میکنه ، حکیم ارد بزرگ می گه: هرگز به کودکانتان نگویید پیشه آینده اش چه باشد ، همواره به او ادب و ستایش دیگران را آموزش دهید ، چون با داشتن این ویژگیها همیشه او نگار مردم و شما در نیکبختی خواهید بود و اگر اینگونه نباشد هیچ پیشه ای نمی تواند به او و شما بزرگی بخشد .
و پدر من هم از کودکی مدام رفتارهای من و خواهرم رو زیر ذره بین گذاشته . من عاشق فوتبالم و الان در تیم جوانان یک باشگاه معروف توپ می زنم در خبرها خوندم که :
پابلو میگریوره، دروازهبان آرژانتینی تیم سان لورنزو به اتهام شرکت داشتن در قتل ارنستو کرینیو ، درحین بازی فوتبال ، توسط پلیس دستگیر شد .
برای دستگیری این متهم پلیس ابتدا درهای ورزشگاه را بست و سپس او را بازداشت نمود . این بازی در نهایت با شکست یک بر صفر سان لورنزو به پایان رسید. گفته میشود پابلو میگریوره ، در سال 1390 در هنگام قتل ، به یک هولیگان فوتبال به نام ماکسیمیلیانو مازارو کمک کرده تا فرار کند . متهم اصلی همچنان تحت پیگرد پلیس قرار دارد .
ای کاش پابلو میگریوره پدری مثل پدر من داشت ...

-----------------------------------------------------

در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي مي كرد كه سالها بچه دار نمي شد. او نذر كرد كه اگر بچه دار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد! روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود! روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد...حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، با چه نظره اي روبرو شد؟
فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد.
.
.
.
چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر مي زدند
كه پس اين مردك چرا مغازه اش را باز نمي كند

........................................................................................................

 

برچسب: نویسنده: مهران ساکی تاريخ: سه شنبه 1 بهمن 1392 ساعت: 16:32

صفحه بندی