دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.
موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل
انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"
------------------------------------------------------------------------------------
چه بنویسم از این غمها
دلم خسته ست از این دنیا
از این دنیای وا نفصا
از آوارش که ریخته بر سر ما
چه بنویسم که عمریست در پی غمها روانم
روانم در پی غمها و راه خود نمی دانم
نه از شب می نویسم نه از روزهای تکراری
نه از ماها نه سالهای بیزاری
چه بنویسم از :
مکرر ها مرارتها
شرارتها مصیبتها
از آدمهای دل سنگی
تهی از هر محبتها
از دفتر خاطراتی که
ندارد یک صفحه از قشنگیها
از عشقای کوتاهی که
در نطفه می کشد آرزوها
مرا نای نوشتن نیست
چه بنویسم از این غمها
از این عصیان انسانها
به پایان میرسم آخر
در این بن بست طوفانها
چه بنویسم از این غمها
دلم خسته ست از این دنیا
از این دنیای وا نفصا
از آوارش که ریخته بر سر ما
چه بنویسم که عمریست در پی غمها روانم
روانم در پی غمها و راه خود نمی دانم
نه از شب می نویسم نه از روزهای تکراری
نه از ماها نه سالهای بیزاری
چه بنویسم از :
مکرر ها مرارتها
شرارتها مصیبتها
از آدمهای دل سنگی
تهی از هر محبتها
از دفتر خاطراتی که
ندارد یک صفحه از قشنگیها
از عشقای کوتاهی که
در نطفه می کشد آرزوها
مرا نای نوشتن نیست
چه بنویسم از این غمها
از این عصیان انسانها
به پایان میرسم آخر
در این بن بست طوفانها
------------------------------------------------------------
پسری بود عاشق زندگی
عاشق دوستان کودکی
عاشق خاطرات بچگی
عاشق آن لحظه های ناب
عاشق شعر بود و کتاب
عاشق نماز بود و دعا
عاشق آسمان بود و خدا
دلش می خواست مثل سهراب
خانه ای داشته باشد پر از دوست
تا به دیوارش لوح محبت بیاویزد
دلش می خواست بنشیند
زیر یک سایهُ بید
بخواند نغمهُ خوش امید
عاشق این بود ببیند
مادرش را با چادر گلدار سفید
هر روز سر سجاده دست به دعا
ببوید پیرهنش را بخندد مادر
در آغوشش بگیرد گرم
و بگوید پسرش را دوست دارد
عاشق آن خندهُ پر مهر پدر
که خسته می آمد ز در
عاشق بوسه ای که پدر با عشق
به روی گونه اش می ذاشت
***

***
پسرک دیده نشد
پسرک رفت و گم شد
در هیاهوی زندگی
آخرین بار که دیدمش
پسرک خسته بود ،شکسته بود
کنار دریای غم
با دلی تنگ نشسته بود
موهای سپیدش گواهی میداد
بغضم گرفته بود داد زدم
اون پسر عاشق چی شد؟!
نگاه خستشو ازم گرفت
فقط یه چیزی گفت
زندگی اشتباست!!!
پسرک رفت !!!
پسرک رفت و هیچ وقت دیده نشد.